تبليغاتX
پشت ابرها
خدایا دوزخت فرداست پس چرا امروز می سوزم؟؟

 

کاش می دانستیم زندگی کوتاه است

کاش از ثانیه های زندگی لذت می بردیم 

 کاش قلبی را برای شکستن انتحاب نمی کردیم

 کاش همه را دوست داشتیم

 کاش معنی صداقت را ما هم می فهمیدیم

 کاش هیچ کودک فقیری دیگر خواب نان تازه و داغ را نمی دید 

 کاش دلهایمان دریایی می شد

کاش می فهمیدیم زندگی زیباست ، و لدت می بردیم تا نهایت 

 کاش می دانستیم که ما نمی دانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتد 

 کاش بهانه ای برای ناراحت کردن دل های زخم خورده نبود

کاش، کاش نبود

 

 

 

خدایا  به داده هایت شکر .

          به نداده هایت شکر .

          به گرفته هایت شکر .

چون    داده هایت نعمت .

         نداده هایت حکمت .

و       گرفتنه هایت امتحان است

 

 

در همه جای این زمین " همنفسم کسی نبود

زمین دیار غربت است " از این دیار خسته ام

از این دیار خسته ام

 

 

 

فردا روز ديگري است

كه بي تو

بر عمر تلف شده افزوده مي شود

همين روزها

روز رفتن از راه مي رسد

و من طوري از خيال تو گم مي شوم

كه انگار هرگز نبوده ام ... !

 

 

خدايا

آبي اميدت را

بر نا اميدي زرد رنگم بريز

تا جوانه هاي سبز عشق

در تنهائي سياه رنگم برويند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 17:42  توسط فرناز  | 

خدايا به هر كه دوست ميداري بياموز:

كه دوست داشتن برتر از عشق است

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 9:13  توسط فرناز 

عشق مانند هوا همه جا هست

تو نفس هايت راقدري جانانه بكش

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 17:59  توسط فرناز  | 

وقتي به قبرها مي نگري نترس

هيچ ضرب تقسيم وجمع زدني نياز نيست

پانزده،بيست تا سي حداكثر ساليست

كه از پشت سنگ هاي يخي

به شيك پوشي من و تو مي خندند

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 17:53  توسط فرناز  | 

همه روزروزه بودن

همه شب نماز كردن

همه ساله حج نمودن

سفر حجاز كردن

زمدينه تا به كعبه

سروپا برهنه رفتن

دو لب از براي لبيك

به وظيفه باز كردن

به مساجد ومعابد

همه اعتكاف جستن

زهلايي و منايي

همه احتراز كردن

شب جمعه ها نخفتن

به خدايي خود راز گفتن

زوجود بي نيازش

طلب نياز كردن

به خدا كه هيچ كس را ثمر آنقدر نباشد

كه به روي نااميدي

در بسته باز كردن

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 17:52  توسط فرناز  | 

رسوایی

حال که رسواشده ام می روی

واله وشیدا شده ام می روی

حال که غیراز توندارم کسی

زین همه تنهاشده ام می روی

حال که چون پیکرسوزان شمع

شعله سراپاشده ام می روی

حال که همراه خراباتیان

همدم صبحها شده ام می روی

حال که درواده عشق وجنون

واقع عذرا شده ام می روی

حال که در بهر تماشای تو

غرق تمناشده ام میروی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 17:44  توسط فرناز  | 

هوس ساده دلي دارم و گفتارش را
همه افسانه بگذشته و ديدارش را
هوس آن همه پيوند که با جانم بست
هوس آن همه سوگند دل آزارش را
* * *


تا نفسي شمع شبهاي تار تو باشم
به چشمانت نگاهي گنگ گويد قصه اي پنهان
نمي داني چي مي خواند به گوشم نغمه هاي او
نمي بيني چه مي بينم در آن جادوي افسونکار
نمي خواهي بگويي راز خود را با صفاي او

* * *
من آن مرغم که شوق خواندم نيست
چه گويم، آنکه مي فهمد مرا کيست؟
روم زين پس به خاموشي گرايم
شراب عاشقي يک جرعه کافيست

خدايا، خدايا
دلم زندوني زندون عشقه
غمم گنجينه پنهون عشقه
* * *


زبانت را نمي فهمند خلق
امّا خدا داند، که من با شمع شعرت
تا سحر پروانه ها دارم

چه مي گويي، چه مي خواهي، بگو اي شعله جانکاه
بگو بر جان من آتش مزن، بازي مکن ديگر
* * *

مرا مست مي غم کرد و بگريخت
دلم را غرق ماتم کرد و بگريخت
دريغا ساقي افسونگر من
شبي افسون به جامم کرد و بگريخت
خدايا، خدايا
شب هجرون چرا پايون نداره
سر شوريده اُم سامون نداره

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 17:53  توسط فرناز  | 

میون آدمای این شهر غریب

                                   بین اون پرنده های بی نفس

یه نفر پیدا نشد یاری بده

                                        تا رها بشم برم از این قفس

یه نفر پیدا نشد گوش بکنه

                                      به تموم این حرفای زخمی من

بیاد از تنهایی آزادم کنه

                                     ببره به وسعت تازه شدن

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 22:38  توسط فرناز  | 

خدایا دوزخت فرداست پس چرا امروز می سوزم؟؟

 

کاش می دانستیم زندگی کوتاه است

کاش از ثانیه های زندگی لذت می بردیم 

 کاش قلبی را برای شکستن انتحاب نمی کردیم

 کاش همه را دوست داشتیم

 کاش معنی صداقت را ما هم می فهمیدیم

 کاش هیچ کودک فقیری دیگر خواب نان تازه و داغ را نمی دید 

 کاش دلهایمان دریایی می شد

کاش می فهمیدیم زندگی زیباست ، و لدت می بردیم تا نهایت 

 کاش می دانستیم که ما نمی دانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتد 

 کاش بهانه ای برای ناراحت کردن دل های زخم خورده نبود

کاش، کاش نبود

 

 

 

خدایا  به داده هایت شکر .

          به نداده هایت شکر .

          به گرفته هایت شکر .

چون    داده هایت نعمت .

         نداده هایت حکمت .

و       گرفتنه هایت امتحان است

 

 

در همه جای این زمین " همنفسم کسی نبود

زمین دیار غربت است " از این دیار خسته ام

از این دیار خسته ام

 

 

 

فردا روز ديگري است

كه بي تو

بر عمر تلف شده افزوده مي شود

همين روزها

روز رفتن از راه مي رسد

و من طوري از خيال تو گم مي شوم

كه انگار هرگز نبوده ام ... !

 

 

خدايا

آبي اميدت را

بر نا اميدي زرد رنگم بريز

تا جوانه هاي سبز عشق

در تنهائي سياه رنگم برويند

 

 

کاش دزدان عاشقي را از وجودم مي ربودند

تا دگر محتاج چشمان سياه او نباشم

آن کسي که سالها در دام چشمانش مرا افکنده بود

ديدمش عشق را تعارف به يک بيگانه کرد

عشق را آلوده کرد !!!

او تمام هستيم را محو يک عشق معما گونه کرد

جرم من ا ين بود تنها يک نگاه

با مجازاتي چنين سنگين سخت

 

 

يک جدايي وا ه ي تلخ

اين تناسب در کدامين جاي دنيا بوده است

گر که تنها عاشقي جرم من است

دوست دارم که من مجرمترين انسان اين دنيا باشم

 

 

تو ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو همين يک لحظه باقي است

 

 

مـــــن عــــــشـق را يـــــاد نـــــگرفتــــــم کـــه فــــرامــــوشش کنــــم

اگــــرچــــه شــــايد بــــاد بــــرگهــــايـــم را تـــــکان دهــــد

ولي ريشــــه ام در خــــاک محکــــم و ايسـتاســــت

                                        مــــن عــــشق را از درخــــت آمــــوختــــه ام

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 17:53  توسط فرناز  | 

آدمك آخر دنياست بخند

آدمك مرگ هم اينجاست بخند

دست خطي كه تو را عاشق كرد

شوخي كاغذي ماست بخند

آدمك ساده نشي گريه كني

كل دنيا سراب است بخند

آن خداي كه بزرگش خواني

به خدا مثل تو تنهاست بخند

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 16:24  توسط فرناز  |